تبلیغات اینترنتیclose

انجام پایان نامه ارشد

Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickersLilypie - Personal picture
منتقل گردید www.iliyas.blog.ir با توجه به مشکلات سرویس وبلاگ کنونی از این به بعد وبلاگ رسمی اینجانب به آدرس

سخن شیرین
سخن شیرین
وبلاگ رسمی ایلیا ملقب به «ایلی بلا»! 
قالب وبلاگ
آمار سايت
» آنلاين : 1
» بازديد امروز : 11
» بازديد ديروز : 28
» بازديد هفته گذشته : 49
» بازديد ماه گذشته : 546
» بازديد سال گذشته : 5083
» کل بازديد : 50522
» کل مطالب : 59
» نظرات : 68
جستجو در مطالب

نیایش یک مادر 

[ پنجشنبه 29 فروردين 1392 ] [ 19:08 ] [ مدیر سایت ]

با سلام خدمت همه دوستان عزیزم

با توجه به مشکلات سرویس وبلاگ کنونی از این به بعد  وبلاگ رسمی اینجانب به آدرس زیر منتقل گردید:

 

www.iliyas.blog.ir

 

امضاء: ایلی بلا

 

[ يکشنبه 24 آذر 1392 ] [ 03:43 ] [ مدیر سایت ]

نوزدهم آذر تولد آمیتیس عزیزم است که ما همگی شب گذشته خونه خاله الهام بودیم تا تولد زیبای امی جونم رو جشن بگیریم بیشتر از همه ایلیا از خونه خاله الهام رفتن خوشحال بود چون می دونه موقعی که اونجا باشه دنیا به کام ایلیاست و هر کاری که بخواهد انجام می ده از همه مهمتر ایلی جون من عاشق تولد و شمع فوت کردن است و هر وقت اسم تولد رو می شنوه کلی ذوق می کنه. ایشالله صد و بیست ساله شی عزیزم

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 آذر 1392 ] [ 01:53 ] [ مامان ]

این روزها با ایلیا مثل برق و باد می گذره ایلیا هر روز بزرگ و بزرگتر می شه و من هر روز عاشق و عاشق تر گاهی اوقات می گم خدایا این پسرک من است که اینقدر قشنگ حرف می زنه؟ که اینقدر مستقل شده؟ که اینقدر صاحب نظر شده؟ که اینقدر آقا شده (البته آقا که چه عرض کنم)
می نویسم تا یادم بمونه این روزها ایلیا عاشق آب بازی و حموم رفتن است یه صندلی کوچولو داره که تا من وارد آشپزخانه می شم ایلیا با صندلی اش می یاد و شروع می کنه به دست شستن و  می گه"دستام کثیفه بشورم تمیز بشه" . تا یادم بمونه ایلیا هر وقت کار اشتباهی می کنه معذرت خواهی می کنه می یاد من یا باباش رو بغل می کنه می گه "ببخشید عزیزم ببخشید" عاشق لحظه ای هستم که ایلیا اینقدر معصومانه معذرت خواهی می کنه. تا  یادم بمونه هر وقت من کاری می کنم که ایلیا خوشش می یاد برای قدر دانی دستهای منو می بوسه هر چی هم بهش می گم بیا صورت هم رو ببوسیم آدم دست کسی رو نمی بوسه می گه دستهات رو دوست دارم دستهام رو بغل می کنه موقعی که می خواد بخوابد دستهای منو ناز می کنه تا خوابش ببره (انگار پسرک من فهمیده این دستها براش عاشقانه  زحمت کشیدن)  تا یادم بمونه که این روزها ایلیا مدام دنبال همبازی می گرده و من باید شرایط خونه رو جوری براش مهیا کنم تا بتونه به راحتی بازی کنه یا از دوستش عسل دعوت کنم بیاد خونمون تا ایلیا جان من کمی سرگرم بشه  تا یادم بمونه که ایلیا اینقدر شجاع است که هر وقت خرابکاری می کنه با شجاعت می یاد می گه "من خراب کردم" "از دستم افتاد خراب شد" یا ... آفرین به پسرشجاع خودم. تا یادم بمونه هر وقت ایلیا جان من احساساتی می شه از دوطرف لپم رو می کشه و می گه عاشقتم   تا یادم بمونه پسرک سیاست مدار من هر وقت کاری داره که می دونه من مخالفت می کنم می گه "مهناز جون ... "که من بهش نه نگم تا یادم بمونه که ایلیا وقتی می خواهد دل کسی رو به دست بیاره بهش می گه عزیزم، خورشیدم، موکمبو (اصطلاح من درآوردی ایلیا) تا یادم بمونه این روزها یه علامت سوال بزرگ توی ذهن پسرکم هست که هر چیزی که می بینه می گه" این شیه؟" بعد تا جوابش رو می دم می گه "شرا؟" و این چرا گفتن رو بعد از شنیدن هر جواب اینقدر ادامه می ده تا خودش از سوال پرسیدن خسته بشه  تا یادم بمونه ایلی جون مهربون من هر وقت یه بچه ای رو می بینه می ره دست می اندازه گردنش بوسش می کنه تا با هم دوست بشن     تا یادم بمونه این روزها ایلیا عاشق خواننده باران هست و شعر بیا دوری کنیم ازهم، بیا تنها بشیم کم کم رو مدام زمزمه می کنه تا پسرکم هم یادش بمونه روزهایی را برای ما ساخت که با عشق گذشت

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

[ چهارشنبه 6 آذر 1392 ] [ 11:28 ] [ مامان ]

از دست این وبلاگ ایلیا که باز نمی شه و نمی تونم توش مطلب بذارم به همین خاطر مجبورم مطالب رو با کمی تاخیر وارد کنم

به خاطر آلودگی شدید هوای تهران شب های اول محرم اصلا ایلیا رو بیرون نبردم فقط تاسوعا و عاشورا ایلی جون رو بردم بیرون که پشیمونم کرده از اون روز هر چیز گردی که می بینه می زنه روش و می گه دارم طبل می زنم  هر چی بهش می گم همسایه ها  اذیت می شن گوش نمی کنه می گه دارم طبل می زنم طبل خوبه..!

اینم از گل پسر من که هر کاری می بینه تقلید می کنه ...

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 4 آذر 1392 ] [ 09:36 ] [ مامان ]

یازدهم آبان امسال با مامان و بابام رفتیم دبی خیلی سفر خوبی بود و به من خیلی گذشت اما من هر کاری که از دستم بر می آمد انجام دادم تا به خودم خوش بگذرد حالا اینکه به مامان و بابام چی گذشت بماند  موقع رفت حدود ساعت 3:30 فرودگاه بودیم من که از دیدن اون همه آدم به وجد اومده بودم کلی بالا و پایین پریدم و ذوق کردم ولی به صورت کاملا اتفاقی موقع پرواز خوابم برد و یه ذره آرامش برقرار شد  در بدو ورود به هتل هم شیطنت رو شروع کردم چشمتون روز بد نبینه هر بار که خرید یا برای دیدن جاهای دیدنی می رفتیم دیگه از بس بدوبدو می کردم توان برای مامان و بابام نمانده بود مدام هم می خواستم حرف حرف من باشه یعنی کسی من رو بغل نکنه دستم رو هم نگیرند منم تا می توانم بدوم و برم داخل جمعیت

اینم یه عکس از من که مامانم عاشقش است بقیه مطالب رو در ادامه مطلب توضیح می دم

 


ادامه مطلب
[ شنبه 18 آبان 1392 ] [ 03:11 ] [ مامان ]

 

نوزدهم مهر ماه امسال تصمیم گرفتیم که پستونک رو از ایلیا بگیریم واسه همین روز اول سر پستونکش رو بریدم موقع خوردنش گفت مامان پستونک رو بریدی؟ گفتم نه گفت بابا بریده؟ گفتم نه خودت بزرگ شدی دندونات محکم شده موقع خوردنش سر پستونکت کنده شده دیگه نباید ممه بخوری پسرم اولش قبول کرد بعد از چند ساعت که دوباره سراغ پستونکش را گرفت کمی فلفل بهش زدم موقع خوردنش گفت مامان دهنم می سوزه ممه رو بشور خوب شه روز اول رو با همان پستونک سوراخ سر کرد اما از فرداش دیگه با مامان طاهره جون عزممون را جزم کردیم به پسرکم گفتیم ممه خراب شده بود و آقا برده اولش کمی بهانه گرفت اما مثل همیشه آقا بود و راحت تر از چیزی کنار اومد که من فکر می کردم. دیشب خاله پرستواینا خانمون بودند و ایلیا شیرش رو زودتر از موقع خواب خورد و  اولین شبی بود که بدون شیشه و پستونک مثل یه مرد خوابید.

  اینم عکس پسرکم بعد از خداحافظی با پستونک (کمی افسرده)

پارسا جونم و دینای  عزیزم

[ سه شنبه 23 مهر 1392 ] [ 12:12 ] [ مامان ]

"زنده باد کودکی زنده باد زندگی"  این شعار روز کودک امسال است

زنده باد زندگی ای که با بچه هامون ما رو به کودکی می بره و زنده باد کودکی که به ما زندگی می ده

امسال سومین ماه مهری است که ایلی جونم روز کودک در کنار ماست و سومین روز کودکی است که با پسرم کودکی کردم تا او بزرگ شود چقدر شیرین است این با هم بودن ها پسرکم عاشق لحظه لحظه هایی هستم که با تو سپری می کنم

اینم کادوی من به پسرم برای روز کودک به علاوه یک بسته خمیر بازی آریا که ایلی جون خیلی ازش خوشش اومد البته توی بانک مسکن هم یه حساب مسکن جوانان براش باز کردم که هروقت کارتش آماده شد عکس اولین کارت حساب بانکی پسرم رو می ذارم


ادامه مطلب
[ يکشنبه 21 مهر 1392 ] [ 10:42 ] [ مامان ]
[ يکشنبه 17 شهريور 1392 ] [ 11:06 ] [ بابا ]

پنجم شهریور بود که با خانواده خاله الهام، مامان طاهره و بابا احمد رفتیم شمال جای همگی خالی به ایلی جون من که خیلی گذشت


ادامه مطلب
[ يکشنبه 10 شهريور 1392 ] [ 02:24 ] [ مامان ]

سی ام مرداد ماه بود که تصمیم گرفتیم ایلی بلا رو ببریم پارک از وقتی که ایلیا فهمید داریم می ریم می پرید و ذوق می کرد  موقع برداشتن وسایل از ماشین سریع چرخ خودش رو برداشت و مشغول بازی شد

تا وارد پارک شدیم گفت "بییم هباپیما" گفتم باشه اول بریم سرسره بازی کنیم بعد هواپیما پسری هم ذوق کرد و دوید سمت زمین بازی و سرسره بازی کردن با بچه ها

 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 3 شهريور 1392 ] [ 02:23 ] [ مامان ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من «ایلیا» ملقب به «ایلی بلا» هستم.ساعت هشت و نیم صبح روز پنجشنبه سی ام تیرماه نود، بیمارستان سجاد تهران را با قدوم خودم منور کردم... مثل شیر قوی هستم،شیر دوست دارم،دستامم زیر شیر میشورم...
ساعت-تقويم-آب و هوا
امکانات وب
< /body>